ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

142

معجم البلدان ( فارسى )

مرّيّة حلّت بفيد و جاورت * ارض الحجاز فاين منك مرامها ؟ « 1 » شاعران عرب ، نام حجاز را بسيار ياد كرده‌اند و متأخران نيز از ايشان پيروى كرده‌اند و من اندكى از آن را كه در شوق و آرزوى آنها است مىآورم . يكى از تازيان گويد : تطاول ليلي بالعراق و لم يكن * علىّ باكناف الحجاز يطول فهل لي أرض الحجاز و من به * بعاقبة قبل الفوات سبيل ؟ اذا لم يكن بينى و بينك مرسل * فريح الصّبا منّى اليك رسول « 2 » عربى ديگر گويد : سرى البرق من أرض الحجاز فشاقنى * و كلّ حجازيّ له البرق شائق فواكبدى ممّا الاقى من الهوى * إذا حنّ إلفّ أو تألّق بارق ! « 3 » ديگرى گويد : كفى حزنا أني ببغداد نازل * و قلبى بأكناف الحجاز رهين إذا عنّ ذكر للحجاز استفزّنى * إلى من بأكناف الحجاز ، حنين فو اللّه ما فارقتهم قاليا لهم * و لكنّ ما يقضى فسوف يكون « 4 » اشجع پسر عمر سلمى چنين سرايد : بأكناف الحجاز هوى دفين * يؤرّقنى إذا هدت العيون أحنّ الى الحجاز و ساكنيه * حنين الإلف فارقه القرين و ابكى حين ترقد كلّ عين * بكاء بين زفرته أنين أمرّ على طبيب العيس نأي * خلوج بالهوى الأدنى ، شطون ؟ فإن بعد الهوى و بعدت عنه * و فى بعد الهوى تبدو الشّجون فأعذر من رأيت على بكاء * غريب عن احبّته حزين يموت الصّبّ و الكتمان عنه * ادا حسن التّذكّر و الحنين « 5 » حجائز [ ح ء ] گوئى جمع « حاجز » با زاى به معنى مانع باشد . نام يكى از تپه‌هاى عارض يمامه است . [ 208 ] حجبه [ ح ب ] با باى تك نقطه و هاى پايانين : ديهى از يمن از سرزمين سنحان است . حجر [ ح ] « حجرت » در زبان تازى يعنى او را « حجر » كردى و از رسيدن كسى به او منع كردى ، هرگاه چيزى را از كسى باز دارى او را « حجر » كرده‌اى . « حجر » به معنى عقل و « لب » - دل نيز هست . حجر ( به كسر ) و حجر ( به ضم ) به معنى حرام دو لهجهء معروف اين كلمه است . حجر ( ح ) نام ديار ثمود « 6 » در وادى القرى ميان مدينه و شام نيز هست . استخرى گويد : حجر ديهى كوچك با شهروندانى اندك از وادى القرى بفاصلهء يك روز راه از وادى القرى ميان كوهستان است كه منازل ثمود در آنجا بوده است . خداوند فرمايد : « و تنحتون من الجبال

--> ( 1 ) . « مريه » به « فيد » فرود آمد و در سرزمين حجاز ماندگار شد پس ترا به او چه دسترسى باشد ؟ ( 2 ) . ماندن ليلى در عراق به درازا كشيد . جدائى او در حجاز از من چنين به درازا نمىكشيد . آيا من از سرزمين حجاز به او دسترسى خواهم يافت ؟ اگر دسترسى نيابم با باد صبا براى او پيام خواهم فرستاد . ( 3 ) . برقى از سوى حجاز بدرخشيد و مرا مانند هر حجازى ديگر به شوق آورد . آه از دل سوختهء من با عشقى كه دارم هنگام شنيدن ناله يا درخشيدن برق . ( 4 ) . براى اندوه همين بس كه من در بغداد هستم و دلم در گرو بخشهائى از حجاز است ، شنيدن نام حجاز ، مرا به جهش آرد كه دلم نزد كسى است كه در حجاز است . به خدا سوگند من سير ناشده از ايشان دور شدم . چه قضا و قدر هر چه بخواهد مىكند . ( 5 ) . عشق من در بخشهايى از حجاز پنهان است كه به هنگام خفتن چشمها ، مرا بيدار نگه مىدارد . من در آرزوى حجاز و ساكنان آنم و مانند يك عاشق دور افتاده از معشوق به هنگام خفتن چشمها ، با ناله مىگريم . چون از پزشك مىپرسم با ناله مىپرسم اگر عشق من دور شود و من از او دور بمانم رنجها افزايش گيرد و كسى را كه براى دورى دوستى اندوهناك مىگريد معذور مىدارد . . . پنهانكارى مرگ آور است و ياد كردن و نالان شدن بهتر . ( 6 ) . ن . ك : احسن . ترجمه ص 99 ، 146 ، قزوينى . آثار ع ص 90 ، جهانگير ص 139 مراد ج 1 ، ص 113 ، تقويم بو الفدا - آيتى ص 120 - 121 .